من اینجا ریشه در خاکم.
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم.
من اینجا تا نفس باقی است می مانم.
من اینجا چه می خواهم، نمیدانم!
امید روشنایی گرچه در این تیرگیها نیست،
من اینجا باز در این دست خشک تشنه میرانم.
من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دست تهی
گل برمیافشانم.
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید
سرود فتح میخوانم.
فریدون مشیری
|




