17 مرداد ماه 1387
به راستي كه ديگر با گرگها نميرقصم. تمام شد دوراني كه مجبور بودم سكوت كرده و با گرگها مدارا كنم. از كنارشان بگذرم و هيچ نگويم. دوران سختي بود. براي خيليها بهترين خاطرات ميشود و حتي پيش آمده كه سرنوشت زندگيشان را تغيير ميدهد، اما براي من هيچ نداشت جز توهين و تحقير و كنار آمدن با گرگ صفتاني كه هر كدام چند درجه پارچهاي بر دوش چسباندهاند بدون اينكه لياقتاش را داشته باشند.هيچگاه قبل از خدمت سربازي گمان نميكردم كه بيست ماه خدمت برايم عين تبعيدگاه شود كه نزديك به يك ماه است از آن رهايي پيدا كردهام كه خيلي دير اعزام شدم با هفت سال غيبت. پدرم تا زنده بود مدام سرزنشام ميكرد كه همه زندگي كار نيست و مطبوعات مرا گرفتار كرده است و از تمام حقوق اجتماعي محروم ماندهام و نه پاسپورتي دارم و نه بيمه كاري تعلق ميگيرد و نه سابقه كار محسوب ميشود. اما مگر گوشم به اين حرفها شنوا بود و پيش ميآمد بعضي اوقات در سه روزنامه همزمان مشغول بودم. تا اينكه سال 84 پس از به قدرت رسيدن احمدينژاد كه تقريبا به يك كارمند تبديل شده بودم، تصميم گرفتم چندي بعد از فوت پدر به خدمت سربازي بروم با سي سال سن. پدرم كلي تشويقم كرد براي خدمت سربازي ولي كوتاه زماني مانده به اعزام از دنيا رفت.
از تمام گرفتاريهايي كه گرگها در دوره خدمت برايم درست كردند و بازجوييهايي كه شدم و مجبور به سكوت، مفصل خواهم نوشت كه با يك افسر وظيفه وزارت دفاع چگونه رفتار كردند. روزي همه را مينويسم كه چقدر جمهوري اسلامي در هراس است و حتي از يك روزنامهنگار ناچيز همانند من ترس و وحشت دارد و تا آنجا پيش رفتند كه تعهد بدهم و توبهنامه بنويسم كه در گذشته هرآنچه مرتكب شدم، كار اشتباهي بوده و غلط كاري كردم و وبلاگنويسي را كنار بگذارم و در صورتي كه چنين نمينوشتم قطعا ابتدا ناكجا آباد و پس از آن دادگاه نظامي در انتظارم بود، همان طور كه سربازان گمنام امام زمان تهديدم كردند. خوب جايي گرفتارم كرده بودند كه هيچ راه گريزي نبود و همه چي مهيا بود براي يك تسويه حساب كامل. اگر سرسختي چند تن از افسران به تمام معني كلمه انسان وزارت دفاع نبود كه به دستور حجتالاسلام حبيبي -نماينده ولي فقيه در وزارت دفاع- مرا به ناكجاآباد فرستاده بودند و همان طور كه دستور داده بود، به اشد مجازات نظامي ميرسيدم، اما به لطف تعدادي از ارتشيهاي با وجدان و با شرف وزارت دفاع از جمله سرتيپ دوم پارسينژاد كه جلوي نماينده ولي فقيه ايستاد و نگذاشت دستوراتش عملي شود.
از همه اين حرفها كه بگذريم كه جاي خود دارد و در پستي مفصل خواهم نوشت، امروزه روز احساس خوبي دارم و احساس ميكنم بيترس و مراقبت هستم و دوره ضرورت را هم گذراندهام و با خيالي راحت ميتوانم بنويسم هر آنچه در ذهن دارم و خواهم نوشت بيتكلف و ترس از نظام. بيملاحظه خواهم نوشت. اين وبلاگ را هم براي همين راه اندازي كردم كه هر چه ميبينم، ثبت كنم و تمامي اعتقاداتم را به اشتراك بگذارم. كاري كه تا زماني كه پدرم زنده بود صورت داد كه يك كمونيست تمام عيار بود و تا آخرين نفسهايش نيز بر سر اعتقاداتش ماند و از نظام هم ضربههاي بسيار خورد. استقامت بزرگترين درسي بود كه از پدرم گرفتم.
در آخرين بازجوييام يكي از سربازان امام زمان آخر كار پرسيد كه پس از خدمت به كدام كشور احتمالا سفر خواهم كرد و چه موقع. جوابش دادم كه "ميمانم؛ مگر آنكه شما بيرونم كنيد." و گفت: "همين را بنويس" و من نيز مكتوباش كردم همانند ديگر سئوالاتش كه بعد از هر پاسخ شفاهي مجبور بودم بر روي كاغذ نيز بياورم.
علياي حال، در اين وبلاگ ملاحظه را به كناري خواهم زد و از امروز كه روز خبرنگار است، نوشتن در دنياي مجازي را مجدد در اين وبلاگ آغاز ميكنم. به واقع "وبنامك" ادامه وبلاگهاي قبليام است با اين تفاوت كه ديگر ذرهاي ترس از قدرت حاكم نخواهم داشت و در مملكت خود خواهم ماند و همانطور كه به درستي دستگير مسئولان نظام شده است كه وبلاگها را غول ترسناكي عليه خود ميبينند، سر كوچكي خواهم شد از هزاران سري كه از بدنه همين غول بيرون آمده است.
اين اطمينان را به آقا و آقايان ميدهم كه اگر يك سر از اين غول را قطع كرديد، جاي آن سر دهها سر ديگر متولد خواهد شد؛ يكي از سرهاي تازه متولد شده غول، همين "وبنامك" است.
|




