27مهر
منتشر شده در سايت گويا
روزگاري در اوايل دهه هفتاد در كارموسيقي بودم و در نواختن پيانو جدي و مشق موسيقي مينوشتم. چندي كه گذشت و دستم گرم نواختن پيانو شد و با حرارت قطعهها را جلوي استاد مينواختم، ديدم كمكم رفتار استاد عوض شد و ايراداتش سطحيتر و برخوردها خشنتر.
به حدي رسيده بودم كه سئوال در كار استاد ميآوردم و از كلمه «چرا» در سئوالهايم زياد استفاده ميكردم تا روزي يكي از شاگردان قديمي استاد را ديدم كه درد دل كرد و هشدارم داد كه مراقب باشم كه بيش از اين آموزش نزد ايشان رو به سمت ديگري ميرود و به محض احساس خطر، تحقيرهايش آغاز خواهد شد و از درس و مشق گفتن بيرون ميرود كه بيش از «باخ» نميداند و همين هم شد.
راست ميگفت آن شاگرد قديمي كه اين نقيصه قديميست نزد اساتيد گذشته كه در عصر كنوني كه عصر تكنولوژي و پيشرفت است و ديگر هيچ كس چشم و گوش بسته نيست و امكان جستجو در همه زمينهها بهتر و راحتتر از گذشته است، توان ديدن ايشان نيست و برنميتابند تغييرات زمانه را.
اما اين، موضوع اصلي بحث نيست و مقدمهاي ست بر آنچه اين روزها بر يادداشت اخيرم گفته ميشود در باب كانديداتوري آقاي كروبي و كساني از جايگاه ملكوتي كه خود را البته در آن حد ميدانند، شروع به تشر زدن، كردهاند. ايشان برخلاف آنچه در يادداشتشان شعارش را داده و ديگران را از توهين و تحقير ديگران بر حذر داشتهاند، به كساني كه با اسم خود در دنياي مجازي مينويسند ، توهين كردهاند كه البته درخور جوابي درخور هستند.
به گمانم اين برخوردها از اولين پيروزيهاي پيش روي كيهانيان و شخص آقاي كروبيست كه نصيب شان شده است و در اصل هدفشان ايجاد شكاف و نقاق در جبهه اصلاحطلبان است كه به جان يكديگر افتادن و ترور كردن شخصيت هم و از نفس افتادن است و همان روز كه آقاي كروبي اعلام كانديداتورياش را اعلام كرد، به وضوح برايم روشن بود كه روزهاي سختي پيش روي طرفداران خاتمي ست و همچنين سرخوردگان از هشت سال رياست جمهوري آقاي خاتمي با علم جناب كروبي تسويهحسابهاي مفصلي را آغاز خواهند كرد.
البته پيروزيهاي بزرگتر كيهانيان و همچنين اطرافيان آقاي كروبي مانده است و سرخوردگان اصلاحات با رفتاري كه درست در جريان خواسته كيهانيان در پيش گرفتهاند، هيچ بعيد نيست كه آقاي خاتمي را منصرف كنند و زحمت آقايان اصولگرا را هم كم كه بنشينند و سرمست باشند از اينكه بالاخره گوي نفاق را در سراشيبي انداختيم و ببين چطور هر روز در زمين اصلاحطلبان بزرگ و بزرگتر ميشود!
اما نكته ديگري كه در گفتار سرخوردگان عالم سياست دريافت ميشود، به واقع مشكل تاريخي ما ايرانيان است؛ دائم ديگران را به لفافه گويي رهنمود كردن و دعوت ديگران به صحبت با تكلف است. انگاري قرنها چنان حكومتيان در ما اثر كرده و مرعوبمان ساختهاند كه سخن بيترس كه هيچ، حتي چند خط كوتاه نوشتن را نيز بايد در پرده گفت، وگرنه بيان آن حتي از جانب خوديها نيز غير طبيعي مينمايد.
متاسفانه كار ما جوانان در ايران، ملانصرالديني شده است كه نميدانيم چه كنيم با بزرگان سياست(!) و چقدر تضاد و تناقض وجود دارد در گفتار و رفتارشان كه سعي ميكنند نسل امروز را نيز به همان حال قبل كشانند. به واقع بيترس و ملاحظه سخن گفتن جوانان امروز عكسالعملهاي جالبي به همراه آورده است؛ اگر در خارج از كشور باشيم، ميگويند فراري هستيم و خب از اين دست سخنان آن طرف آب زياد است و به قول خودشان عربدهكشي اپوزيسيون خارج از كشور زياد است و كسي جدي نميگيرد(!) و گر در داخل كشور باشيم و حرف دل زنيم، ميگويند ايشان ترمز بريده و يا به قول همين سرخوردگان اصلاحات ندانسته جلوي صف مبارزه افتاده است! به واقع تكليفمان مشخص نيست با اين گروه كه جز اغمازگويي نميدانند و دههها ست كه همين رفتارهايشان موجب درجايي جنبش دموكراسي خواهي در ايران شده است و عامل بازدارنده حركت؛ جالب اينكه دراينباره هر روزه به دنبال مقصر ميگردند و نقدها مينويسند.
در يادداشتم درباره جناب كروبي نوشتم كه ايشان متوهم شدهاند و اصرار دارند كه به هر قيمت نامزد اصلاحطلبان معرفي شوند كه به گفته خودشان دهشاهي نظرخواهي را هم قبول ندارند و بابت همين اعلام موضع جناب كروبي، ابراز نگراني كردم كه در ماههاي آينده تنش بزرگي در جبهه اصلاحات ايجاد خواهد شد كه باب طبع كيهانيان است؛ حال كجاي اين نوشتار بوي توهين و تحقير كروبي را ميدهد، نميدانم. شايد بهتر باشد دوستاني كه مطلب را توهين به جناب كروبي قلمداد كردهاند، سري به سايتها و وبلاگهاي امريكايي بزنند كه چه نقدهايي به «جان مك كين» – نامزد جمهوريخواه امريكا- و معاونش «سارا پيلين» وارد ميكنند و كسي هم متهم به توهين نميشود و همچنين ترور شخصيت كه تنها در جامعه ما رسم است چنين برخوردهايي.
به جناب كروبي كامل حق ميدهم كه كانديداي رياست جمهوري شود كه حق مسلم شهروندي ايشان است اما بر اين اعتقادم كه خواست ايشان از سر خيرخواهي نيست و يادداشتم را بر همين پايه نگاشتم. به واقع موافق حضور آقاي خاتمي به هر قيمت با تخريب رقبايش نيستم كه به حتم به ضرر شخص آقاي خاتميست، اما به خوبي ميدانم كه آقاي كروبي مرد بازي عادلانه نيست و در صورتي كه حتي خرد جمعي و شوراي حكميت پيشنهادي ايشان هم، به سمت آقاي خاتمي معطوف شود، جناب كروبي آن را قبول نخواهد كرد.
در آن مطلب عطف سخن همين بود كه جناح رقيب اين مسئله را به خوبي ميداند و از كانديداتوري آقاي كروبي نهايت سوءاستفاده را ميبرد و افسوس كه سرخوردگان اصلاحات در ايران نيز در دام آنان گرفتار آمدهاند.
تحريف يادداشتم توسط حسينآقا شريعتمداري موجب شد عدهاي از همين سرخوردگان واكنش نشان دهند و دقيقا در جهتي گام بردارند كه كيهانيان ميخواهند.
آنانكه با لحن جوانان امروز مشكل دارند و با نظري شفاف بالفور كهير ميزنند، بايد اين مسئله را بپذيرند كه زمانه تغيير كرده كه گر ادبيات محافظهكارانهشان [كه من اسمش را «ادبيات چاچولي» ميگذارم] موثر ميافتاد، امروزه روز به سرخوردگي و نوميدي از اصلاحات در ايران دچار نميشدند.
در فيلم آژانس شيشهاي ديالوگ جالبي در يكي از سكانسها هست كه فراموش ناشدني ست كه در نمايي رضا كيانيان در نقش يك مامور وظيفه شناس رو به حاجي جبهه ديده سرخورده ميگويد: "دو دهه شما حرف زديد و ما هيچ نگفتيم، حال اجازه دهيد ما نيز حرفمان را بزنيم!" و چه درست گفت به آنان كه برنميتابند نظر ديگران را و غير عقيده خود را نميپسندند.
با خواندن يادداشتي كه اخيرا مشكل تاريخي ما ايرانيها را متذكر شده است(!)، به ياد مشكل ديگر تاريخيمان افتادم، زماني كه پيانو ميزدم و تشرهاي آن استاد را ميشنيدم. اما چه باك كه اين روزها ديگر جوانان چشم بسته سخني را قبول نميكنند و هفته گذشته نيز در دانشگاه شيراز ديديم كه جوانان امروزي ملاحظه نميشناسند و بيترس از مقامي مملكتي حرف خويش را ميزنند ولو اينكه به انواع اتهامات بسته شوند.
بر كسي پوشيده نيست آنانكه اين روزها جوانان رديف اول صفوف را به سخره ميگيرند چطور در تابستان سال 78 نيز پشت جوانان را خالي كردند. به ياد دارم روزهاي واقعه 18 تير را كه در صف اول بودم و مصطفي تاجزاده نيز با يك بلندگوي دستي از ساختمان وزارت كشور بيرون آمد و همراهمان شد؛ ولي همين سرخوردگان اصلاح طلب(!) در آكواريوم خود[كه همه ميدانيم كجاست] مشغول خوردن چيپس و ماست بودند و درباره مسائل روز كشور(!) بحث و تبادل نظر ميكردند! البته حق هم دارند كه ندانند اردنگيها را بسياري آن زمان خورديم و صدايمان هم به آقايان نرسيد و واكنشي نيز ديده نشد و چند سال بعدش اردنگي ديگر را زماني خوردم كه به عنوان افسر وزارت دفاع ايران مشغول خدمت بودم و به جرم انتشار مطلبي در انتقاد از نماينده ولي فقيه در وزرات دفاع و عملكرد نادرست وزارت، توهين و تحقيرها شدم و تا مرز دادگاه نظامي پيش رفتم و در نهايت از وزارت دفاع اخراج و تبعيد شدم و صدايم هم درنيامد كه هيچ، همان موقع از جانب يكي از همين سرخوردگان اصلاحات مورد تمسخر قرار گرفتم كه فرمان بريدهام. به راستي نزد كداميك از دوستان سرخورده جرئت آن است كه در لباس نظام از سياستهاي نظام انتقاد كنند؟ آنجا كه ديگر صف مخالفان نيست و تماما صف نظاميان است و همه ميدانيم كه مخالفت با نظام چه جرمي دارد!
به گمانم دوستان كمي دير متوجه شدهاند كه جوانان ايراني اردنگيها را پيشتر خوردهاند و پوست كلفت شدهاند و امروز هم اردنگي ميخورند و باكي ندارند.
بسياري از اين جوانان در ايران هستند و اخبارش هم ميرسد كه به «ادبيات مبارزه» واقفاند و همواره در صف اول مبارزه هستند و بيترس تكليفشان را با نظام روشن كردهاند و به نيكي ميدانند كه در هر شرايط پشتشان خاليست و بيدلخوش به شخصيت و دسته و گروهي حرف دلشان را ميزنند صريح و بي تكلف. و به همين خاطر است كه در دل حاكمان نظام و همچنين سرخوردگان عالم سياست ترس و وحشتي از وبلاگ و وبلاگنويسي همين جوانان امروز افتاده كه تفاوت دارند با تمام نسلهاي گذشته.
|




